دوم ـ خبر کوتاه بود...سایت گاردین در یک خط نوشت : Filmmaker Theo Angelopulos dies in accident
و عکس اش را هم گذاشته بود زیر تیتر خبر...به همین سادگی یکی دیگر از بازماندگان دایناسورهای هنر،جهانی را از حضورش محروم کرد...
سوم ـ اعتراف میکنم پس از دیدن"چشم اندازی در مه" سینما برایم شکل متفاوتی پیدا کرد،گویی تلفیقی از فلسفه و تاریخ و نمایش را باهم میدیدم...دچار همان حسی بودم که گویی آئورلیانوی"صدسال تنهایی" با پدرش به کشف یخ رفته بود...با ویدئو آن سالها فیلم را بیش از 5بار دیدم...با پلان ـ سکانسهای 13دقیقه ای بدون قطعش شگفت زده شده بودم و با موسیقی سحرآمیز"النی کاریندرو" مست از تصویر سازی های بی همتایش گشته بودم...
چهارم ـ یادداشت ذیل را سالها قبل به سفارش نشریه ای نگاشته بودم....بازخوانی اش خالی از لطف نیست...

در سالهاي اوج سينماي مدرن اروپا، ظهور مكاتب سينمايي نوين در اروپا، كمك بسياري كرد كه به شكلگيري مباحثي پيرامون سينماي هنري و روشنفكرانه انجاميد؛ آثار فيلمسازاني مانند اينگمار برگمن، فدريكو فليني، لوكينو ويسكونتي، لوييس بونوئل، ژان لوك گدار، ميكلآنجلو آنتونيوني، ورنر هرتزوگ و...، هنوز بهترين مرجع و منبع هستند براي مباحث تئوريك درباره وجوه هنري صنعت سينما. اين اتفاق البته پيش از اين دوران، در سالهاي آغازين سينما، با آثار فيلمسازان روسي و آمريكايي بويژه سرگئي آيزنشتاين و ديويد وارك گريفيث نيز پايهگذاري شده بود. اما در سالهاي دهه 80 ميلادي كه سينماي آمريكا به سمت عامهپسندي محض پيش رفت با توليد انبوه فيلمهاي ورزشي و ظهور ستارههاي عضلاني سينماي اروپا نيز به تبع آن روند نزول را پيش گرفت.
مهمترين فيلمهاي اروپايي اين دوران آخرين آثار فيلمسازان بزرگي مثل فرانسوا تروفو (آخرين مترو) به شمار ميرود. در همين سالها نسلي از فيلمسازان اروپايي تربيت شدند كه اين بار در شكل دادن به جرياني مستقل و پيشرو، در قياس با همكاران آمريكاييشان پيشگام بودند. مثلاً فيلم «پاريس تگزاس» ساخته ويم وندرس يا «ده فرمان» اثر كريستف كيشلوفسكي فقيد، جزو نمونههاي شاخص و كمشماري هستند كه در اين سالهاي فترت، علاقهمندان سينما را ياد آثار بزرگ فيلمسازاني انداختند كه نامشان در بالا آمد. ويم وندرس و كيشلوفسكي البته در اين ميان تنها نبودند. كارگردان ديگري سر برآورد و با آثارش همه را غافلگير كرد، از آن رو كه از كشوري ميآمد كه بيشتر به واسطه ادبيات و موسيقياش مشهور بود. يونان كشوري است كه مهمترين فيلمسازش تا آن زمان، مايكل كاكويانيس بود كه با فيلم بسيار مشهور «زورباي يوناني» با بازي تحسينبرانگيز آنتوني كويين و ايرنه پاپاس و موسيقي زيباي ميكيس تئودراكيس نامي براي خود دست و پا كرد. اين فيلم بر اساس رماني به همين نام نوشته نيكوس كازانتزاكيس ساخته شد. آثار كازانتزاكيس و موسيقيهاي تئودراكيس در جهان بسيار مشهورتر از سينماي يونان بود و همه يونان، اين كشور باستاني را با ادبيات و موسيقياش ميشناختند. اما جواني به نام تئو آنجلوپولوس در سال 1975 با ساختن فيلم «بازيگران سيار» نشان داد كه اولاً سطح كارش در حد استانداردهاي سينماي كشورش نيست و ثانياً علاقهمند به سبك فيلمسازان بزرگ اروپايي پيش از خود است. همچنان كه گفته شد، ظهور فيلمسازان اين نسل، همزمان بود با افول و مرگ فيلمسازان بزرگ نسلهاي قبلي. به اين ترتيب جشنوارههاي مطرح اروپايي و در راس آنها جشنواره كن، با توجهي جديتر به آثار اين فيلمسازان، نقش مهمي در معرفي آنان به سينماي جهان داشتند.
آنجلوپولوس پس از فيلم اولش، 9 سال فيلم نساخت و در سال 1984 فيلم دومش «سفر به سيترا» را ساخت كه اين يكي هم پختگي و قوام بيشتري داشت و هم بيشتر مورد توجه قرار گرفت. «سفر به سيترا» داستان بازگشت پيرمردي جدا افتاده از جمع است به دوران كودكياش و خاطرات سالهاي جواني. آنجلوپولوس فرزند مكتب چپ سياسي اروپاست كه پس از مي 1969، در پي تصحيح ايرادات خود بود و اين رويكرد در عرصه هنر و بويژه سينما نيز با آثار هنرمنداني مثل آنجلوپولوس مجال ظهور پيدا كرد. «پرورشدهنده زنبورعسل» يا همان «زنبوردار» با بازي مارچلو ماستروياني فيلم بعدي اين كارگردان بود كه نمايش سراسري آن در اروپا، اعتبار و شهرت جهاني آنجلوپولوس را بيشتر كرد. اولاً اين فيلم نشان داد كه كارگردانش در پي رسيدن به سبكي واحد و شخصي است و ثانياً حضور بازيگر بزرگ ايتاليايي فيلمهاي فليني، اسكولا، آنتونيوني، دسيكا و ... در فيلم آنجلوپولوس نشان از تأثير جهاني آثار او داشت. قهرمانان فيلمهاي دوم و سوم، پيرمرداني هستند كه طي سفري به ناكجاآباد، در پي بازشناسي هويت فراموششده خود برميآيند و در اين مسير، به كشف و شهودي تازه ميرسند. نقطه عزيمت اين شخصيتها عموماً از ترك خانواده است. در «زنبوردار» شخصيت اصلي پس از ازدواج دخترش، عازم اين سفر ميشود. در فيلمهاي بعدي اين كارگردان و بويژه «ابديت و يك روز» نيز شاهد چنين ايدهاي هستيم. به هر روي آثار آنجلوپولوس بسيار متأثر از فيلمسازان نسل پيش از خود و خصوصاً اينگمار برگمن است. بسياري از لحظات فيلمهاي اين كارگردان، يادآور فيلمهاي مهم برگمن مثل «توتفرنگيهاي وحشي» است. «چشماندازي در مه» فيلم چهارم كارگردان، تفاوتش با فيلمهاي قبلي در اين بود كه قهرمانانش به جاي شخصيتهاي سالخورده، دو كودك بودند. داستان اين فيلم، سياسيتر از فيلمهاي قبلي، پيرامون موقعيت آدمها در شرايطي بود كه سياست امكان آزاديشان را سلب كرده است. موسيقي متن الني كاريندرو در اين فيلم، بر تأثير غربتنشيني شخصيتها افزوده است.
آنجلوپولوس دهه 90 را با فيلم «گام معلق لكلك» آغاز كرد. در اين فيلم كه سياسيتر از كارهاي قبلي بود، بار ديگر مارچلو ماستروياني در كنار ژان مورو بازي كرد كه او نيز يكي از معتبرترين بازيگران سينماي اروپاست. «گام معلق لكلك» با وجود سر و صداي بسياري كه كرد، در مقايسه با فيلمهاي خوب كارگردان، به دليل شعارزدگياش اثر مطرحي به شمار نميآيد. پس از اين فيلم بود كه ماستروياني اعلام كرد كه تئو آنجلوپولوس را به عنوان يك استاد بزرگ سينما تحسين ميكند. «نگاه خيره اوليس» فيلم بعدي كارگردان، با بازيها روي كايتل ساخته شد كه زمان نسبتاً طولاني فيلم (حدود 4 ساعت) نگذاشت ارزشهاي آن چندان ديده و قضاوت شود. اما مهمترين فيلم آنجلوپولوس تاكنون «ابديت و يك روز» است. اين كارگردان يوناني كه كار با بازيگران فرانسوي (ژان مورو)، ايتاليايي (مارچلو ماستروياني) و آمريكايي (هاروي كايتل) را تجربه كرده بود، اين بار به سراغ مشهورترين بازيگر سينماي آلمان يعني برونو گانتس رفت. گانتس بازيگر سرشناس فيلمهاي «آسمان برلين» و «رفيق آمريكايي» ويم وندرس، در «ابديت و يك روز» نقش پيرمردي را بازي كرد كه در خانهاي ساحلي زندگي ميكند و با دخترش در ارتباط است. اين فيلم كه برنده جايزه نخل طلاي بهترين فيلم از جشنواره كن شده است، يكي از بهترين آثار سينماي دهه نود محسوب ميشود.
در فيلمهاي آنجلوپولوس ستارههاي سينما جلوهگري نميكنند، قصهها جذابيت ظاهري فيلمهاي هاليوودي را ندارند، فضاي غربت مقدم بر هر چيزي است و شخصيتهاي اصلي غالباً دغدغههايي خاص دارند كه در يك جمله نميتوان انگيزهشان از رفتارهاي غريبشان را فهميد و بيان كرد.
یکم ـ اگر عزیزان از مباحث بسیار استراتژیکشان اندر باب"استریپتیز گل شیفته و روش
های نوین مبارزه"میخواهند نفس تازه کنند،یک آنتراکت بدهم،می دونم خجالت داره ولی ناچار بودم بزارم
که یکم بیشتر بر بخوره بهمون ... عذر می خواهم واقعن:
1$ آمریکای جهان خوار و با اقتصادی در حال فرو پاشی و جنبش وال استریت و ..... = ١٩٠٠٠ ريال وطن...
شرحی دیگر نیاز ندارد،رنگ رخساره خبر میدهد از"سر" درون...
دوم ـ آتیلا پسیانی چند هفته ایست که نمایشنامه"ریچارد سوم" را در تماشاخانه ایرانشهر بر روی صحنه برده،عزیزان فرصت دیدن اجرایی مدرن با بازی بینهایت اثر گذار"صابر ابر" را از دست ندهند،هرچند که ممکن است این اثر کلاسیک دراموتوژی شده توسط جناب محمد چرمشیر آنچنان به مذاق کسانی که می خواهند یک تئاتر سرراست ببینند خوش نیاید،اما پس از دیدن این اجرا بیاد جمله گهربار جناب ماکیاولی در کتاب"شهریار" افتادم که فرمود :
هرکس اسباب قدرتمندی دیگری را فراهم کند،اسباب نابودی خود را فراهم کرده است.زیرا فراهم کردن اسباب قدرت مندی یا با نیرنگ حاصل میشود یا با زور، و این هر دو مایه بدگمانی کسی است که به قدرت رسیده است....
سوم ـ جناب"محمد درویش" را تازه یافته ام... از آن دلسوختگان محیط زیست و طبیعت...وبلاگ"مهار بیابان زایی" را مدتها پیگیری میکردم اما شناخت بیشتر من از ایشان همراه شد با سلسله مقالاتشان در روزنامه"شرق" و همچنین عنایت ایشان به اینکه مرا در حلقه دوستان شبکه اجتماعی مجازی خود پذیرفتند...
(لینک وبلاگ ایشان را در اروندیها گذاشته ام)

یکم ـ یک پایان تلخ همیشه بهتر از تلخی بی پایانه:
از دیالوگهای "الی" در فیلم " درباره الی..." ساخته اصغرفرهادی، کاری ندارم به اینکه این جمله آنچنان در فرآید شکل گیری این درام نقشی را ایفاء کرده یا نه،اما تفکری که زاییده این جمله است در نسلی که ماهم بخشی از آن هستیم آنچان ریشه دوانده که چاره ای نمانده که به عنوان یک مانیفست اجتماعی ـ شخصی دارد در ناخودآگاه بخشی از ما ابراز میشود... خوب یا بدش را نمی توانم قضاوت کنم...اما حس میکنم آنقدر کفه بدش سنگین است که دارد ترازو را با چرخش 180 درجه به مقام ایستایی خوبی میرساند...
دوم ـ پایان بندی :
شکی نیست به اینکه کیفیت آغاز یک رابطه در تمامی عمر آن رابطه خودنمایی میکند،اما بعضی از آدمیان با استناد به مانیفست فوق،استعداد غریبی دارند در لگدمال کردن هرچه باقیست آن هم به اسم پایان تلخ...می آیند هرآنچه باقی مانده یک رابطه تمام شده است را مو به مو میشمارند و مقابل چشمانت می آورند و راه رفته شده را باز میکشند تا به هماجایی برسی که حتی خاطرات خوب هم لگدمال کرده است...
سوم ـ آواز باد و باران :
جناب محمدرضاشفیعی کدکنی نازنین غزلی دارد ذیل این عنوان که برای بند سوم آورده ام،امروز آنرا در کاغذی صورتی رنگ که تاریخ اردیبهشت 88 را بر خود داشت برایم باز رسید شد...:
ای جویبار جاری! زین
سایه برگ مگریز
کاینگونه
فرصت از کف دادند بیشماران
گفتی به روزگاری مهری
نشسته گفتم
بیرون
نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای
آشنا مپرهیز
زین
عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار
بودند و نقش بستند
دیوار
زندگی را زینگونه یادگاران
این نغمه محبت، بعد
از من و تو ماند
تا
در زمانه باقیست آواز باد و باران....
چهارم ـ جنگیدن
فینچر در فیلم "هفت" جمـله ای در دهان کاراگاه پیرش میگذارد که شاه بیت غزل سینمائی اش است :
ـ همینگوی میگوید: "دنیا جای خوبیست،ارزش جنگیدن را دارد".... من با بخش دومش موافقم...
اول ـ یکی دیگر از قرارهایی که با خودم گذاشته ام این است که اندر باب مسائل اقتصادی نه اظهار نظری کنم و نه خدای ناکرده انتقادی و نه تعریفی،حتی!
دوم ـ استاد معززی داشتم در درس برنامه ریزی اقتصادی،که ایشان بسیار سخت گیر بودند،درسی هم ارائه میفرمودند همچون پل صراط،که گذر از این درس مساوی فارغ التحصیلی،پس به ناچار و جبر دانشکده حضور در کلاس این استاد هم از لازمات امور تحصیل شد. در امتحان میان ترم شخصن از 5نمره توانستم 0.25 بدست بیاورم! وضع سایر کلاس از من بهتر نبود که هیچ بلکه مشمول نمره منفی هم شده بودند،اعتراضات به استاد زیاد شد و اینجا بود که استاد معزز با بیان نکته ای آنچنان مجابمان کرد که دیگر بهانه ای حتی برای حذف کردن درس هم نداشته باشیم،نکته ای که استاد بیان کرد این بود :
یک پزشک در صورت تجویز اشتباه یک نسخه برای بیمار تنها ممکن است جان یک نفر را به مخاطره بیاندازد،اما یک اقتصاددان در صورت تجویز نسخه اشتباه در بالاترین سطح،زندگی و معیشت میلیونها نفر را دچار نابسامانی میکند و در حداقل سطح این تجویز اشتباه می تواند نظام اقتصادی یک بنگاه تولیدی یا بازرگانی را نابود کند،حال آیا واقعن باید تفاوتی بین دانشجوی اینترن پزشکی و شما کارشناسان اقتصادی آینده باشه؟؟
سوم ـ اگر فرصتی دارید متن سخنرانی آقای دانش جعفری(اولین وزیر اقتصاد دولت نهم) را در جلسه تودیع ایشان مرور نمایید(سایت الف ـ اردیبهشت 87 ـ http://alef.ir/vdcftxd0.w6dtjagiiw.html?25045)
چهارم ـ اگر خیلی بیشتر به آرشیو های خبری اقتصادی علاقه دارید نامه 57 اقتصاددان را که در تیرماه 86منتشر گردید را در اینجا بخوانید : http://farhadi1363.blogfa.com/post-13.aspx
پنجم ـ نام آن استاد معزز ما هم در ذیل این نامه بچشم میخورد...
----------------------------------------------------------------
پ.ن : عنوان مطلب را به عاریه از کارل مارکس اخذ کرده ام...
شورای عالی سینما،دقت کنید:"شورای عالی سینما" خانه سینما را پس از 25سال فعالیت منحل کرد...و احتمالن تصمیم خواهد گرفت بجایش خانه.... راه بیاندازد تا اهداف متعالی اش تأمین گردد...




